... ور نبشتهاست پند بر ديوار
به نام خدا
... ور نبشتهاست پند بر ديوار
مرد در سايهي ديوار خانهاش بساط ناشتايي گستردهبود؛ اهل خانه، جمله بر بساط نشسته، خنده بر لب، نان و چاي پيش نهاده، راز دلگويان و شادمان؛ و آفتاب تابستان در كار زينت گياهان. ديوار پيرِ سر بر آسمان كشيده تا دورجاي خانه سايه پراكنده بود و روزي خوش و بهيادماندني را نويد ميداد.
ناگهان شد آنچه نميبايست؛ ديوار پير و ستبر كه سالهاي سال از پي هم راست ايستاده و خانه و اهل آن را دربرابر توفان و دزد و آب و آفتاب، در پناه خويش گرفته بود، هوس خفتن كرد؛ لرزهاي بر اندامش افتاد و تا كسي به خود بيايد و بجنبد، دراز به دراز بر زمين خفت؛ گويي او هم ميخواست لحظهاي در سايهي خويش بيارامد. چشم برهمزدني بيش نپاييد كه خانواده به كام مرگ فرورفت؛ آرام و بيصدا؛ جز مرد كه هنوز رمقي در تن داشت.
مرد خاك از چشم و روي سترد و ناباورانه به آنچه پيش روي داشت، نگريست؛ زن و فرزندانش را در خاك و خون غلتان ديد و خود را زخمخورده و نوميد و پريشانروزگار؛ لختي از درد به خدا ناليد و لختي به ديوارِ خفته بر خاك نگريست. آن گاه از سر درد و نوميدي روي به ديوار كرد و لب به شكوه گشود كه:
«اي ديوار غدار نابهكار، تو نبودي و در عدم به خواب هم نميديدي كه روزي، چنين قد بكشي؛ با دست خويش خشت بر خشت و گل بر گل نهادم و تو را برآوردم؛ چنان كه ميان سر و همسر از همه يك سر و گردن سرافرازتر بودي. سالها از تو مراقبت كردم و اگر رخنهاي در سر و پاي تو پيدا شد، با مشتي گل و خشت مرمتت كردم و پاست داشتم. اكنون اين بود سزاي آن همه عمري كه به پاي تو نهادم؟ زن و فرزندان بيگناهم را به خاك و خون كشيدي و مرا خونين و مالين و دلشكسته ساختي؟ حقا كه ناسپاس و كافرنعمتي! ننگ بر تو»!
در ميان بهت و حيرت و اشك و نالهي مرد، ناگهان ديوار لب به سخن باز كرد و به زباني شيوا اما لرزان و بريده به پاسخ مرد چنين گفت:
«ميدانم كه آنچه گفتي، حق است و هيچ كس را نميزيبد كه دربرابر سخن حق چون و چرا كند؛ اما تو فكر نميكني يكجانبه به قاضي رفته و داد سخن دادهباشي؟ اين درست كه رفتار امروز من ناسپاسي و قدرناشناسي تلقي ميشود؛ اما مرا در اين ميانه آخر گناهي نيست؛ درست ميگويي؛ سالهاست هر رخنهي مرا به مشتي گل ميانباري؛ اما نميداني كه آن رخنه، حقيقت آن رخنه چيست؛ تو همه چيز را به چشم سر مينگري و به چشم سر هر رخنه رخنه است نه بيشتر؛ اما اگر به چشم دل و خرد مينگريستي، هر رخنه دهاني از من بود كه به شكايتي يا به گلايهاي باز ميشد كه:
«آي، مرد، هشدار؛ پيري سراپاي مرا فراگرفته و از استواري قامتم چيزي بر جاي نيست؛ هر روز كمرم رو به زمين خم ميشود و تاب تحمل سنگيني خود را ديگر ندارم؛ چارهاي اساسي بايدكرد. اما تو در عوض چه ميكردي هر بار كه فرياد هشدارم برميخاست؟ هيچ؛ بهراحتي دهانم را- كه باز شدهبود تا راز ناپايداريام را به گوش هوشت برساند- با مشتي گل مياندودي و به گمان خويش، وجدان خود را ميآسودي و سرِ راحت بر بالين مينهادي؛ غافل كه من از درون ميپوسم و تو از بيرون به مشتي گل بسنده ميكني. آن نالهها امروز بدل به فريادي از ژرفاي وجودم شد و تنم را چنان لرزاند كه تو را و خانواده ات را سهل است؛ بندبند وجود خودم را نيز از ياد بردهبودم و ناگهان زمين زير پايم سست شد و ...».
برچسبها: ناشتايي

