دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

... ور نبشته‌است پند بر ديوار

به نام خدا
... ور نبشته‌است پند بر ديوار
مرد در سايه‌ي ديوار خانه‌اش بساط ناشتايي گسترده‌بود؛ اهل خانه، جمله بر بساط نشسته، خنده بر لب، نان و چاي پيش نهاده، راز دل‌گويان و شادمان؛ و آفتاب تابستان در كار زينت گياهان. ديوار پيرِ سر بر آسمان كشيده تا دورجاي خانه سايه پراكنده بود و روزي خوش و به‌يادماندني را نويد مي‌داد.
ناگهان شد آنچه نمي‌بايست؛ ديوار پير و ستبر كه سال‌هاي سال از پي هم راست ايستاده و خانه و اهل آن را دربرابر توفان و دزد و آب و آفتاب، در پناه خويش گرفته بود، هوس خفتن كرد؛ لرزه‌اي بر اندامش افتاد و تا كسي به خود بيايد و بجنبد، دراز به دراز بر زمين خفت؛ گويي او هم مي‌خواست لحظه‌اي در سايه‌ي خويش بيارامد. چشم برهم‌زدني بيش نپاييد كه خانواده به كام مرگ فرورفت؛ آرام و بي‌صدا؛ جز مرد كه هنوز رمقي در تن داشت.
مرد خاك از چشم و روي سترد و ناباورانه به آنچه پيش روي داشت، نگريست؛ زن و فرزندانش را در خاك و خون غلتان ديد و خود را زخم‌خورده و نوميد و پريشان‌روزگار؛ لختي از درد به خدا ناليد و لختي به ديوارِ خفته بر خاك نگريست. آن گاه از سر درد و نوميدي روي به ديوار كرد و لب به شكوه گشود كه:
«اي ديوار غدار نابه‌كار، تو نبودي و در عدم به خواب هم نمي‌ديدي كه روزي، چنين قد بكشي؛ با دست خويش خشت بر خشت و گل بر گل نهادم و تو را برآوردم؛ چنان كه ميان سر و هم‌سر از همه يك سر و گردن سرافرازتر بودي. سال‌ها‌ از تو مراقبت كردم و اگر رخنه‌اي در سر و پاي تو پيدا شد، با مشتي گل و خشت مرمتت كردم و پاست داشتم. اكنون اين بود سزاي آن همه عمري كه به پاي تو نهادم؟ زن و فرزندان بي‌گناهم را به خاك و خون كشيدي و مرا خونين و مالين و دل‌شكسته ساختي؟ حقا كه ناسپاس و كافرنعمتي! ننگ بر تو»!
در ميان بهت و حيرت و اشك و ناله‌ي مرد، ناگهان ديوار لب به سخن باز كرد و به زباني شيوا اما لرزان و بريده به پاسخ مرد چنين گفت:
«مي‌دانم كه آنچه گفتي، حق است و هيچ كس را نمي‌زيبد كه دربرابر سخن حق چون و چرا كند؛ اما تو فكر نمي‌كني يك‌جانبه به قاضي رفته و داد سخن داده‌باشي؟ اين درست كه رفتار امروز من ناسپاسي و قدرناشناسي تلقي مي‌شود؛ اما مرا در اين ميانه آخر گناهي نيست؛ درست مي‌گويي؛ سال‌هاست هر رخنه‌ي مرا به مشتي گل مي‌انباري؛ اما نمي‌داني كه آن رخنه، حقيقت آن رخنه چيست؛ تو همه چيز را به چشم سر مي‌نگري و به چشم سر هر رخنه رخنه است نه بيشتر؛ اما اگر به چشم دل و خرد مي‌نگريستي، هر رخنه دهاني از من بود كه به شكايتي يا به گلايه‌اي باز مي‌شد كه:
«آي، مرد، هش‌دار؛ پيري سراپاي مرا فراگرفته و از استواري قامتم چيزي بر جاي نيست؛ هر روز كمرم رو به زمين خم مي‌شود و تاب تحمل سنگيني خود را ديگر ندارم؛ چاره‌اي اساسي بايدكرد. اما تو در عوض چه مي‌كردي هر بار كه فرياد هشدارم برمي‌خاست؟ هيچ؛ به‌راحتي دهانم را- كه باز شده‌بود تا راز ناپايداري‌ام را به گوش هوشت برساند- با مشتي گل مي‌اندودي و به گمان خويش، وجدان خود را مي‌آسودي و سرِ راحت بر بالين مي‌نهادي؛ غافل كه من از درون مي‌پوسم و تو از بيرون به مشتي گل بسنده مي‌كني. آن ناله‌ها امروز بدل به فريادي از ژرفاي وجودم شد و تنم را چنان لرزاند كه تو را و خانواده ات را سهل است؛ بندبند وجود خودم را نيز از ياد برده‌بودم و ناگهان زمين زير پايم سست شد و ...».

برچسبها:

چهارشنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

چشم پورياي ولي روشن

به نام خدا
رفته بودم به تماشاي ...
رفته بودم به تماشاي ...
رفته بودم به تماشاي ...
چه كنم كه نمي‌توانم گفت به تماشاي چه...؛ زبانم مي‌سوزد و شرمم مي‌آيد...؛
اما به هر حال به تماشاي ورزش رفته‌بودم و ناگزير بايد بگويم رفته بودم به تماشاي «ورزش»! كه گفته‌اند قولوالحق ولو علي انفسكم؛ كه اگرچه ورزش‌كار نيستم؛ ورزش‌كاران را به حكم «احب‌الصالحين و لست منهم» دوست مي‌دارم و نيك و بدشان را نيك و بد خويش مي‌دانم؛ و از اين است اگر سختم مي‌آيد؛ اما به گفته‌ي بيهقي «چون دوستي زشت كند، چه چاره از بازگفتن»؟
به هر حال رفته‌بودم و كاش نرفته‌بودم؛ و پسرم را برده‌بودم و كاش نبرده‌بودم؛ برده‌بودم كه درس اخلاق بياموزد و ورزش‌كاري و جوان‌مردي.
ورزشگاه عمومي بود و بزرگ بود و ورزش‌كاران و ورزش‌دوستان از هر سنّ و سالي و سليقه‌اي؛ و بازي‌ها زيبا و شوق‌آميز و تماشايي؛ و من از ميانه محو تماشاي واليبالي از نوع دوبه‌دو؛ و حريفان زبده و بانشاط و جوان و خنده‌رو و دل‌زنده و تحسين‌برانگيز؛ و شب، از فرط زيبايي از آن شب‌ها كه آرزو مي‌كني تا دامن قيامت به درازا بكشد.
باري، بازي با هلهله و شور و شادمانگي آغاز شد؛ رجزخواني حريفان، همه، شادمانه و دوستانه؛ و توپ گردان و رقصان و چرخان از سويي به سويي و از دستي به دستي و از دوستي به دوستي.
سرنوشت توپ بالأخره همين است؛ رميدن و پريدن و رسيدن و فروافتادن و برخاستن و چرخيدن و غلتيدن و دست به دست گشتن تا بازي به سرانجامي برسد؛ و حاصل آن همه تلاش و عرق‌ريزان در نهايت شادي روح و روان است و فرح‌افزايي جسم و جان؛ اگرچه در بهاي خستگي‌اي شيرين.
باري؛ توپ چرخيد و چرخيد و دست به دست شد و از گوشه‌اي به گوشه‌اي فرارفت و فرودآمد و بررفت ... و شد آنچه بايد بشود يا نبايد بشود؛ در گوشه‌اي به خاك غلتيد و آه از نهادي برآمد و از پي آن، عتابي دوستانه و نگاهي ناشادمانه و گلايه‌اي كه اندك‌اندك به شكايتي پرخاش‌گرانه انجاميد ...؛ و ... باز هم بازي از سرگرفته‌شد اما اين بار نه با هلهله و شور و شادمانگي؛ كه با گلايه و اخم و بغض و ... ؛ بگذريم ...؛ گلايه به شكايت كشيد و اخم به تخم و شادمانگي به فرياد. رگ‌هاي گردن‌ها به حجت قوي گشت و مهر رخت بربست و تهمت جاي همت نشست و فرزانگي رفت و فرافكني آمد و هر ناشايسته‌اي به گردن حريف آويخت و آبروها بر خاك ريخت. پرده‌هاي شرم كه دريد، كار از توهين حريف به تحقير رفيق كشيد و باران ناسزا از چاك‌هاي بي‌چفت و بست حلقوم‌هاي خسته و بي لگام و دهنه بر زمين و آسمان باريدن گرفت و هيچ كس از آن در امان نه؛ كه كار از دوست و دشمن گذشته‌بود و همه‌ي حريم‌ها از خودي و بيگانه درهم‌شكسته و دشمني و تيرگي بر جاي آن نشسته.
شگفت آن كه بازي هنوز ادامه داشت؛ اما با شيوه و شگردي باژگونه. هر بار كه دستي كه به سوي توپ برافراشته مي‌شد، دهاني به ناسزايي آميخته بود و اين بار دو هدف نشانه‌ي هر تير؛ نخستين، به قصدِ سركوفتِ رفيقِ خودي و دومين، ازآنِ حريف؛ و هر چهار، كاري و مردافكن و بي‌رحم و ناشايسته و ناسزاوار و دور از شأن ورزش؛ و شأن ورزش در هجوم توفان ناسزاها ناپديد.
... و باز شگفت آن كه هر يار ياريِ ديگري را به هيچ گرفته‌بود و توپي را كه در نزديكي وي بر خاك مي‌خواست نشستن، اجازه‌ي سقوط مي‌داد تا موجبي براي سرزنش يار خودي باشد.
غرض، سرانگشتي كه شمردم، نتيجه‌ي اين بازي بيست و اندي دندان قروچه بود به قصد خودي و بيگانه و چهل و چندي ناسزاي خالص آب‌نكشيده و دامن دامن پرخاش و مشت‌مشت نيش و كنايه و دريادريا توهين و ... تا بخواهي جنگ فرسايشي اعصاب كوفته و كرخت شده از تحمل ناشايستگي‌هايي نه درخور خلق و خوي جوان‌مردان.
گفتم؛ و بارها گفتم چشم پورياي ولي روشن!

برچسبها:

سه‌شنبه ۳۰ ژوئن ۲۰۰۹

چاپ سيستاني


دوشنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۸

کوشش 99 متری

به نام خدا
آمده بود كه نتيجه‌ي آزمون فرزندش را ببيند؛ مردود!
مسئول جايگاه گفت: «متأسفم؛ بگوييد يك بار ديگر شركت كند؛ بگوييد بيشتر مايه بگذارد».
مادر، اما، مدعي بود كه فرزندش نهايت تلاشش را كرده‌است.
مسئول جايگاه گفت: «از قول من سلامش برسانيد و بگوييد گاهي تلاش نود و نه متري مساوي تلاش نكردن است».
مادر من و مني كرد و نوميد بازگشت؛ از همان راهي كه آمده‌بود.
نوبت به من كه رسيد، پرسيدم: «از كي تا حالا واحد تلاش متر شده است»؟
شوخ‌طبعانه گفت: «تلاش را با ليتر و كيلو هم مي‌شود اندازه گرفت؛ كاري ندارد».
كنجكاو شدم و پرسيدم: «ليتر؟ كيلو؟ چه‌طور ممكن است»؟
گفت: «ساده است؛ مگر شما هر روز با برگه‌هاي امتحاني دانش‌آموزانتان همين كار را نمي‌كنيد؟ هجده يعني چه»؟
گفتم: «راست مي‌گوييد؛ تا حالا از اين زاويه به موضوع نگاه نكرده‌بودم؛ راستي هم، نمره‌ي پاي برگه‌ي امتحاني از كدام شاخص و مميز شناخته و پذيرفته نشئت مي‌گيرد»؟
گفت: «معلوم است؛ فقط يك قرارداد است؛ نه بيشتر».
گفتم: «اين موضوع را فهميدم؛ حالا چرا نودونه»؟
گفت: «اين هم به واقعيت‌هاي موجود وابسته است؛ به‌ويژه آن جا كه اعراف‌ي در كار نيست؛ يا همه بهشت است يا همه دوزخ؛ بينابيني وجود ندارد؛ البته گاهي به‌اندازه‌ي تلاش- هرچه باشد، گو باش- مزد مي‌گيريم؛ ولي گاهي يا همه مرگ است يا زندگي؛ يا فنا يا بقا؛ يا قبول يا مردود؛ هيچ بينابين و تجديدي دركار نيست؛ فرصت جبران هم نه؛ اندازه را، معيار را بگير هشت يا هشتاد يا هشت‌صد؛ در اصل قضيه تفاوتي نيست؛ اما اين كه من مي‌گويم، به حرمت كلام مولوي است و مثنوي شريفش آن جا كه گفت:
چون رسن يك گز ز صد گز كم بود آب اندر دلو از چه كي رود»
راستي مولوي تا كجاي «انديشه»‌ي آدمي‌زاده نرفته‌است؟

پنجشنبه ۴ سپتامبر ۲۰۰۸

گردو را چه گونه تقسیم میکنند؟

به نام خدا
گردو را چگونه تقسيم مي‌كنند؟
دو نوجوان در راه كه مي‌آمدند، گردويي يافتند؛ آن يكي گفت:
- گردو از من است؛ چون اول من آن را ديدم.
دومي گفت:
- خير؛ از من است؛ چون اول من آن را برداشتم.
آن دو بودند چو گرم زدوخورد، دزد سوم ... ؛ نه؛ ببخشيد؛ رهگذري از راه رسيد؛ گردو را گرفت؛ شكست؛ نيمي از پوسته را به اولي داد و گفت:
- اين سهم تو كه اول گردو را ديدي؛
نيم ديگر پوسته را هم به دومي داد و گفت:
- اين هم سهم تو كه اول آن را برداشتي؛
مغز را هم در دهان خودش گذاشت و گفت:
- اين هم سهم من كه زحمت كشيدم و آن را تقسيم كردم.
يادش به خير روزي كه اين داستان را در كتاب درسي «فارسي» ابتدايي خوانديم؛ كلاس سوم بوديم يا چهارم، مهم نيست؛ مهم آن كه به معلم عزيزم گفتم:
- مي‌شد اين دو دوست طور ديگري رفتار كنند كه كار به اين جا نكشد.
معلم عزيز من نه گذاشت و نه برداشت؛ گفت:
- هر وقت تو شدي نويسنده‌ي كتاب درسي، هر چه دلت مي‌خواهد، بگو؛ فعلا كسي نظر تو را نپرسيده.
بعدها كه شدم نويسنده‌ي كتاب‌هاي درسي، چند بار دورخيز كردم كه اين داستان را جور ديگري بنويسم و حالا اين يك جور ديگر، يا شايد هم چند جور ديگر:
1- اولي دستش را دراز مي‌كند؛ گردو را برمي‌دارد و ... الفرار؛ = برنده- بازنده
2- اولي گردو را از وسط نصف مي‌كند؛ نصفش را خودش مي‌خورد و نصف ديگر را محترمانه به دوستش تعارف مي‌كند؛ = برنده- برنده
3- اولي و دومي به مشاجره مي‌پردازند و ناگهان سر و كله‌ي قلتشن ديواني پيدا مي‌شود و مي‌شود آنچه نبايد بشود. = بازنده- بازنده
... و به قول علما نتيجه‌ي اخلاقي اين كه تمام تعامل‌هاي ما در اين دنيا از اين سه نوع خارج نيست؛ تا كدام را اختيار كنيم.
و اين هم چند مسئله به سبك ما معلم‌ها براي آزمايش ميزان درك مسئله‌ي اصلي:
تعيين كنيد نوع رابطه‌ي تعاملي را در قضاياي زير:
الف: هيروشيما و ناكازاكي
ب: كودتاي سيد ضياءالدين طباطبايي
پ: خليج خوك‌ها
ت: ماجراهاي شيخ خزعل، پيشه‌وري، سيميتقو، ميرزا كوچك خان، كلنل محمدتقي خان پسيان، خالوقربان
ث: دي‌ين بي‌ين فو
ج: ماجراي اخير افغانستان
چ: ماجراي اخير عراق
ح: 28 /5/ 1332

شنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۸

آغازي بر يك آغاز

به نام خدا


تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند