چشم پورياي ولي روشن
به نام خدا
رفته بودم به تماشاي ...
رفته بودم به تماشاي ...
رفته بودم به تماشاي ...
چه كنم كه نميتوانم گفت به تماشاي چه...؛ زبانم ميسوزد و شرمم ميآيد...؛
اما به هر حال به تماشاي ورزش رفتهبودم و ناگزير بايد بگويم رفته بودم به تماشاي «ورزش»! كه گفتهاند قولوالحق ولو علي انفسكم؛ كه اگرچه ورزشكار نيستم؛ ورزشكاران را به حكم «احبالصالحين و لست منهم» دوست ميدارم و نيك و بدشان را نيك و بد خويش ميدانم؛ و از اين است اگر سختم ميآيد؛ اما به گفتهي بيهقي «چون دوستي زشت كند، چه چاره از بازگفتن»؟
به هر حال رفتهبودم و كاش نرفتهبودم؛ و پسرم را بردهبودم و كاش نبردهبودم؛ بردهبودم كه درس اخلاق بياموزد و ورزشكاري و جوانمردي.
ورزشگاه عمومي بود و بزرگ بود و ورزشكاران و ورزشدوستان از هر سنّ و سالي و سليقهاي؛ و بازيها زيبا و شوقآميز و تماشايي؛ و من از ميانه محو تماشاي واليبالي از نوع دوبهدو؛ و حريفان زبده و بانشاط و جوان و خندهرو و دلزنده و تحسينبرانگيز؛ و شب، از فرط زيبايي از آن شبها كه آرزو ميكني تا دامن قيامت به درازا بكشد.
باري، بازي با هلهله و شور و شادمانگي آغاز شد؛ رجزخواني حريفان، همه، شادمانه و دوستانه؛ و توپ گردان و رقصان و چرخان از سويي به سويي و از دستي به دستي و از دوستي به دوستي.
سرنوشت توپ بالأخره همين است؛ رميدن و پريدن و رسيدن و فروافتادن و برخاستن و چرخيدن و غلتيدن و دست به دست گشتن تا بازي به سرانجامي برسد؛ و حاصل آن همه تلاش و عرقريزان در نهايت شادي روح و روان است و فرحافزايي جسم و جان؛ اگرچه در بهاي خستگياي شيرين.
باري؛ توپ چرخيد و چرخيد و دست به دست شد و از گوشهاي به گوشهاي فرارفت و فرودآمد و بررفت ... و شد آنچه بايد بشود يا نبايد بشود؛ در گوشهاي به خاك غلتيد و آه از نهادي برآمد و از پي آن، عتابي دوستانه و نگاهي ناشادمانه و گلايهاي كه اندكاندك به شكايتي پرخاشگرانه انجاميد ...؛ و ... باز هم بازي از سرگرفتهشد اما اين بار نه با هلهله و شور و شادمانگي؛ كه با گلايه و اخم و بغض و ... ؛ بگذريم ...؛ گلايه به شكايت كشيد و اخم به تخم و شادمانگي به فرياد. رگهاي گردنها به حجت قوي گشت و مهر رخت بربست و تهمت جاي همت نشست و فرزانگي رفت و فرافكني آمد و هر ناشايستهاي به گردن حريف آويخت و آبروها بر خاك ريخت. پردههاي شرم كه دريد، كار از توهين حريف به تحقير رفيق كشيد و باران ناسزا از چاكهاي بيچفت و بست حلقومهاي خسته و بي لگام و دهنه بر زمين و آسمان باريدن گرفت و هيچ كس از آن در امان نه؛ كه كار از دوست و دشمن گذشتهبود و همهي حريمها از خودي و بيگانه درهمشكسته و دشمني و تيرگي بر جاي آن نشسته.
شگفت آن كه بازي هنوز ادامه داشت؛ اما با شيوه و شگردي باژگونه. هر بار كه دستي كه به سوي توپ برافراشته ميشد، دهاني به ناسزايي آميخته بود و اين بار دو هدف نشانهي هر تير؛ نخستين، به قصدِ سركوفتِ رفيقِ خودي و دومين، ازآنِ حريف؛ و هر چهار، كاري و مردافكن و بيرحم و ناشايسته و ناسزاوار و دور از شأن ورزش؛ و شأن ورزش در هجوم توفان ناسزاها ناپديد.
... و باز شگفت آن كه هر يار ياريِ ديگري را به هيچ گرفتهبود و توپي را كه در نزديكي وي بر خاك ميخواست نشستن، اجازهي سقوط ميداد تا موجبي براي سرزنش يار خودي باشد.
غرض، سرانگشتي كه شمردم، نتيجهي اين بازي بيست و اندي دندان قروچه بود به قصد خودي و بيگانه و چهل و چندي ناسزاي خالص آبنكشيده و دامن دامن پرخاش و مشتمشت نيش و كنايه و دريادريا توهين و ... تا بخواهي جنگ فرسايشي اعصاب كوفته و كرخت شده از تحمل ناشايستگيهايي نه درخور خلق و خوي جوانمردان.
گفتم؛ و بارها گفتم چشم پورياي ولي روشن!
برچسبها: ورزش

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی